حكيم ابوالقاسم فردوسى

429

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

كه با فرّ خدا گيتى را ويژه كردم و اكنون سايه هماى بر كشور افكنده گشته است . هيچكس از كسى بيم ندارد و كسى در گيتى بىزر و سيم نيست . گيتى بسان بهشت ، فروزان گشت و همه‌جا آباد و پر از كِشت و ورز شده است . سواران ، گيتى را نگاه مىدارند و كشاورزان ، كِشت مىكنند . گيتى اين چنين آسوده گشته است و همهء گمراهان پراكنده شده‌اند . اينك اى شاه گردنكشان ، از اين دو كار ، مرا چه مىفرمايى : آيا از براى ديدار تو به درگاهت بيآيم ؟ يا اين كه كارى ديگر دارى ؟ پس فرستاده ، آن آگهيهاى نيكو را از سوى اسفنديار به نزد شهريار ايران برد . بدگويى كردن گرزم از اسفنديار گوينده گفت : در آن روزگار كه شاه ، آن تاج را به اسفنديار داد ، پهلوان سركش و نامبردار و رزمديده‌اى به نام گرزم بود . نمىدانم كه چرا از همان آغاز از اسفنديار كينه‌اى در دل داشت ؟ شنيده‌ام كه او از خويشان گشتاسپ بود « 1 » . ليك هميشه دشمن پسرش بود . هرجا كه سخن اسفنديار به ميان مىآمد ، گرزم به زشت‌گويى و سرزنش او مىپرداخت . روزى پگاه ، گشتاسپ - آن شاه نامبردار - از بامداد بر تخت نشسته بود . پس برگزيدگان سپاه و بزرگان و شاهان مهتر نژاد را به نزد خود بار داد . گرزم نيز آمد و در پيش آن شاه فرخنده بنشست . آنگاه بهانه و راهى بجُست تا مگر شاخ نو را بر كهن زند و بر و يال اسفنديار را بر خاك افكند . در همان هنگام سخن از شاهزاده اسفنديار به ميان آمد . اينك بنگر كه آن پليد چه كرد . ناگهان دست بر دست زد و گفت : دشمن ، بويژه اگر فرزند آدمى نيز باشد ، بد است و نبايد پايگاه او را بالا برد . موبد خوب‌ْكيش ، ما را گفته است كه چون پسرى سهمگين و مهتر گردد ، روزگار

--> ( 1 ) - ر . ك . ص 408 - 407 از جلد حاضر . برخى نام كسى را كه در بارهء اسفنديار نزد گشتاسپ بدگويى كرد ، فرّخ يا فروخ آورده‌اند . ر . ك . مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 83 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 162 . ثعالبى در يك جا نام وى را كَرْدَم و در جاى ديگر گرزم آورده است . تاريخ غررالسير ، ص 176 174 - 172 .